15~97 روز و 13 ساعت تا کنکووور

:: 15~97 روز و 13 ساعت تا کنکووور

* خیلی مسخره اس که 97 روز مونده تا کنکور تازه فهمیدم چه مدلی بخونم تا هم حدود 12 ساعت بخونم هم مفید و پر بازده باشه ...

خدا لعنتش کنه مشاورمو :-|  4 میلیون پول گرفت و هیچی :-(  با یکی از دوستام قرار گذاشتیم رفاقتی رقابت کنیم با هم و ب جو کنکور نزدیکتر شدم دوباره ...با اینکه دارم خوب پیش میرم این چند وقته ولی بازم یه ترسی تو دلم هست از اینکه اگه قرار هم من هم اون کسی که خیلی بیشتر از من خونده یه نتیجه بگیریم  ....نمیشه که ! 

این است اوضاع این روزای من 




* میگن آدم ثروتمند لزوما یه آدم پولدار نیست ...آدمی که دوستان خوب داشته ثروتمنده، راسته !

حوزه آزمون قلمچی ام خیلی بد مسیره همیشه 5 شنبه ها عزا میگرفتم که الان چطوری برم اونجا بعد از وقتی دوستم گواهی نامه گرفته  سره راهش میاره میبرتم :-D 

خب از اونور نگاه کنیم  دیگه نمیخاد من با آژانس و اینا برم اونجا پولم سیو میشه ثروتمند میشم منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی15~97 روز و 13 ساعت تا کنکووور
برچسب ها : خیلی

9~ خــرید درمانـــی :دی

:: 9~ خــرید درمانـــی :دی

یه سری خانوما هستن که همیشه بهترین و قشنگ ترین جنسا رو با بهترین قیمت میخرن یه سری هام مثل من اصلا استعداد خرید کردن رو ندارن :-| کلا هر وقت  من یچیز ارزون و خوشگل خریدم سره یه ماه اگه مانتو بوده پاره شده اگه ساعت بوده دستش پاره شده اگه بدلیجات بوده سیاه شده و فلان 

بعد از امروز دیگه این شعار رو سر لوحه کارم قرار دادم  که "من اونقدری پولدار نیستم که چیزهای ارزون بخرم " تصمیم گرفتم چیزای گرون،، نه الکی گرون و مارک، چیزای گرون و خوب بخرم  و امروز که با یه عالمه کیسه خرید با مامان برگشتیم خونه اصلا احساس میکردم من خوشبخت ترین آدم روی زمینم 

خیلی خرید خوبه اصن :دی 


یه افت  وحشتاک 400 تایی تو ترازم داشتم ولی خب ناراحت نیستم :-) درستش میکنم  و اینکه میخام خیلی روی عمومی هام حساب باز کنم خیلی زیاد .. دیدم من با 7 ساعت عمومی خوندن تو 2 هفته تراز عمومی 7 میارم خب بیام بیشترش کنم ..نقطه ضعفام مثل زبان فارسی و درک مطلب عربی رو بر طرف کنم خیلی به نفعم بشه و اینکه هیچ مبحثی رو حذف نکنم تو هیچ درسی و همه رو بخونم و اینکه کتاب جمع بندی ام نخرم به هیچ وجه اینا رو نوشتم یادم بمونه :دی 

آها جدیدا یه ترجمه از دعای کمیل بود فکر کنم اتفاقی دانلود کردم ..صوتی و فارسی و خب خیلی خوبه دوستش دارم :-) گاهی گوش میدم حس خوبی بهم میده 

و اینکه خدا به دادم برسه :-| من دو تا دوست دارم که شدیدا رو هم حساسن و فردا حدودا 8-9 ساعت قراره همزمان پیش این دو تا باشم حسه این مردای دو زنه رو دارم :-|  

منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی9~ خــرید درمانـــی :دی
برچسب ها : خیلی ,اینکه ,عمومی ,بوده ,ساعت

10~ایـــزی لایف

:: 10~ایـــزی لایف

تعریف من از کنکور یه عالمه درس خوندن و یه عالمه کتاب تست و آزمون و فلان بود تا اینکه دیروز با یه دانشجوی پزشکی صحبت کردم واگه نمیشناختمش میگفتم لابد دروغ میگه که من واسه فیزیک قلمچی داشتم یا زیست فقط کتاب و تست کنکور داشتم که ما فکر کنیم اووو این چقد باهوشه ولی خب راست میگفت ! حسودیم میشه به اینجور آدما خب :-( چقد آسون میگیرن همه چیو ..میگفت به کنکور به عنوان آزمون فارغ التحصیلی نگاه میکردم ..اونوقت من ؟ سکوت اختیار میکنم راست میگن سخت بگیری سخته سهل بگیری سهل میگذره ..



یه اخلاق عجیب و بد دارم ...یادمه 10 سالم بود کلاس شطرنج میرفتم ...اونجا یه دختره بود اول دبیرستان ،از اونایی تا حالا تو شهر از هیچکی نباخته بود ..هر بار که میدیمش آرزو میکردم ی روزی بتونم ببرمش ..و خب این اتفاق افتاد :-) 1 سال بعد تونستم ببرمش اونم وقتی که آخرین بازیش بود و خسته بود و خوب بازی نکرد و دیگه شطرنج بازی نکردم ...دو میدانی شنا بدمینتون هم همینطور و آخریش نقاشی بود ..یبار یه اثر سبک رئالیسم دیدم و چقد دلم خواست بکشمش :دی و خب رفتم کلاس و بعد از 4 تا تابلو کشیدمش و دیگه تابلوئی نکشیدم ... عربی رو امسال از 40 به 90 رسوندم و الان یه ماهه عربی نخوندم ...زیستمو از 11 درصد به 85 رسوندم و الان دیگه اونطور که باید نمیخونم ...یجورایی خودمو به چالش میکشم بعد که به اون نقطه ی دلخواهم میرسم میزارم کنار و چالش بعدی  و خب این بده ! دوست ندارم :-( 



منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی10~ایـــزی لایف
برچسب ها : کنکور

6~ این چند روز هوامو داشته باش..

:: 6~ این چند روز هوامو داشته باش..

3 شنبه هفته قبل از صبح که بیدار شدم داشتم غر میزدم از اینکه چرا صبح شده ..چرا مامان منو الان بیدار کرد ؟ چرا مامان انقدر برای آماده شدن هولم میکنه ..چرا مسوول کتابخونه این شکلیه ..چرا من پشت کنکور موندم ..چرا من مثل احمقا خونه رو ول میکنم هر روز نیم ساعت راه میام کتابخونه .. بعدم به محض اینکه داشتم آماده میشدم بزنم زیر گریه یهو یادم افتاد اعععع  الان نزدیکه عادتمه و این از اون ناراحتیاس که نباید جدیش بگیرم 

فقط سرمو بزارم رو میز و چشامو ببندم و منتظر باشم دورش بگذره و بعدش دوباره همه چی بنظرم خوب میاد :-)  بعد خب تا همین چند روز پیش اعتقادم این بود برای اینکه تو این دوره خوش اخلاق باشم و بتونم حفظ ظاهر کنم هیچ راه حلی نیست ولی چهارشنبه که با بابا و مارال شامو رفتیم بیرون و بعدش  یهو تصمیم گرفتیم کله خیابونه پهن جلوی مسجد جامع رو بدوییم ُ بخندیم و کنار حوض هاش بشینیمُ آب بپاشیم بهم و بعدش تو هوای ملس پاییز راه بریم ُ حرف بزنیم و همش تند تند تو دلم بگم خدایا مرسی ک بابا هست :-) نه تنها فهمیدم اینا همش حرفه به یه نتیجه مهم ترم رسیدم اونم اینکه هیچیی حتی خرید

به اندازه پیاده روی خصوصا تو شب نمیتونه منو خوشحال کنه :-)

یادم باشه بعدا به آقای میم بگم  میتونه انقد راحت خوشحالم کنه ;-

منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی6~ این چند روز هوامو داشته باش..
برچسب ها : اینکه ,بعدش

7~ کیمیاگـــر

:: 7~ کیمیاگـــر
من از اون آدماییم که همیشه منتظر آینده ان و در حال برنامه ریزی ان واسش ..الان هرچی فکر میکنم میبینم من تو این 18 سال فقط یه دوره خاص ُ دوست داشتنی داشتم اونم وقتی بود که کلاسای استاد" پ" رو شرکت میکردم ..انقدر که دیدم به همه چی عوض شده بود و همشم اتفاقای خوب واسم می افتاد .. اون زمان استاد پ تاکید میکرد که تا قبل از پایان دوره حتما کتاب کیمیاگر رو بخونیم و اعتقاد داشت بعد از قرآن الهام بخش ترین کتابه ..دوسال پیش حدودا دی ماه بود که تو سرمایی وحشتناک اینجا با بابا زدیم بیرون و رفتیم کتاب فروشی ایران زمین ..بهشت دوران کودکیم :دی و بلافاصله تو خیابون بازش کردم و با ولع خاصی شروع کردم خوندنش رو ...منی که الانم تو کتاب تستام یه خط ام نمیکشم و به شدت حساسم رو کتاب با روان نویس صورتی افتاده بودم به جون کتاب و زیر جمله هاشو خط میکشیدم تا بعدا دوباره برگردم بخونم یه جاهایی رو ...کله موضوعش این بود که 


 واقعاً از صمیم قلب چیزی را بخواهی، آنگاه این خواسته تو از روح جهان سرچشمه می گیرد و تو مأمور انجام آن بر روی زمین میشوی. هرگز از رویاهایت صرف نظر نکن، به دنبال نشانه ها برو... 

و حواست باشه که بقول اُد بی تو پاندای کونگفوکار هیچ چیز اتفاقی نیست :-)

حواسمون به نشانه ها باشه ...

منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی7~ کیمیاگـــر
برچسب ها : کتاب

16~هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خـدا هسـت

:: 16~هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خـدا هسـت

ما همش میخایم یه کاره بزرگ بکنیم تا خوشبخت بشیم...مثلا سخت کار کنیم یا سخت درس بخونیم ..

اما آدمی که  حس میکنه خوشبخت نیست ..خب یه همچین آدمی چطور میخاد یه تلاش بزرگ بکنه ؟

هوم؟ باید خوشبختیو بیاریم تو لحظه لحظه ی زندگیمون ..اونوقته که میتونیم سخت کار کنیم یا درس بخونیم ..



* عنوان از مولانا ...خیلی دوسش دارم 

یجورایی فقط این پست یه تلنگر به خودم بود...

منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی16~هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خـدا هسـت
برچسب ها :

12~ ایرانم عید آن روز مبارک بادم که تو آبادی و من آزادم ...

:: 12~ ایرانم عید آن روز مبارک بادم که تو آبادی و من آزادم ...

من عاشق حرکتای دسته جمعه ایم :-) همین حرکتاس که حال زمین رو خوب میکنه و اسفندم بزرگترینش اتفاق میفته ...

من عاشق اسفندم ...همه چی تمیز میشه ..گاهی بین همین مرتب کردن کمدا یادگارای خوبی پیدا میشه و هفته اخر همه میریزن تو خیابونا و عاشق اینم بدون دغدغه خرید برم بیرون ومردمو وسائل هفت سین رو ببینم و هوای ملس شهرمونو به ریه هام هدیه بدم :-)

94 سال خوبی نبود و بینهایت منتظرم 1 فروردین به عمو نوروز تحویلش بدم و 95 خوشگلمو تحویل بگیرم :-) از همین الان حس خوبی بهش دارم 

4 ساله دارم مینویسم و بلاگفا زمین خاکیم بود و نمیدونم یهو چی شد ک همه دوستاب لاگفا بلاگا  رو بستن و من الان اینجا تنهام بدون هیچ خواننده ای :-)) ولی خب اگه احیانا کسی این پست رو خوند براش سالی پر از برکت و حسای خوب میخام :-)


پ.ن :از قانون خلا استفاده کنیم:-) کمد لباسا رو تا حد ممکن از لباسایی که خیلی وقته ازشون استفاده نمیکنیم خالی کنیم تا لباسای جدیدی بیان تو کمدمون :دی

منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی12~ ایرانم عید آن روز مبارک بادم که تو آبادی و من آزادم ...
برچسب ها : خوبی ,همین ,عاشق

11~قورباغه زشت و چاقت رو قورت بده :دی

:: 11~قورباغه زشت و چاقت رو قورت بده :دی

یه آشنایی داشتیم که خیلی اصرار داشت همه پسراش پزشک باشن و خب این اتفاق واسه 2 پسر اول افتاد تا رسید به سومی ..اول رفت پزشکی بعد گفت دوست ندارم دوباره کنکور داد رفت دندون آزاد و بازم گفت دوست ندارم و والان داره قایمکی مترجمی زبان میخونه ...

خب زندگی واسه اینجور آدما میتونه خیلی سخت باشه ..اینکه هر روز صبح که از خواب بیدار میشی مجبور میشی کاری رو انجام بدی یا درسی رو بخونی که دوست نداری ... 

بعد اگه معلم درس یا کاری باشی که دوست نداری اوضاع رو برای دانش آموزت هم خیلی سخت میکنی و بالعکس اگه عاشق چیزی که درس میدی باشی میتونه چقدر اوضاع برای دانش آموزت فرق کنه ..میتونی خیلی تو زندگیش تاثیر بزاری ...من معلمای بد زیادی داشتم اما بدترینش معلم رانندگیم بود !

من اونقدری عاشق رانندگی بودم که قبل از 18 سالگیم کلاسش رو رفتم ..

اما دقیقا روز اول معلم سره اینکه تو شیب نیم کلاژ رو خوب نرفتم و خاموش کردم آنچنان بد اخلاقی باهام کرد که قشنگ دستام از استرس میلرزید حتی الان که یادش افتادم حالم بد شد :-( و تا امروز رانندگی واسم غورباقه زشت چاق شده بود دقیقا ...هر بار یادش می افتادم گریم میگرفت که چرا نتونستم انجامش بدم و حس میکردم بی عرضه ام و خنگ !

تا اینکه امروز با اصرار به بابا گفتم ماشینو بده دستم تا قورتش بدم ..دوباره که نشستم پشت فرمون یه مدلی شدم که دلم میخاست فرار کنم :دی 

و پیاده شدم گفتم نمیتونم ! ولی خب بابا بزور نشوندم و کلی صحبت کرد و دلو به دریا زدم و ماشینو راه انداختم ..قلبم قشنگ میزد از خوشحالی :دی خیلی حس خوبی بود قورت دادنش ... اعتماد بنفسم کشید بالا :-)


هر دو هفته میخام یذره بشینم ;-) به عنوان جایزه ازمون به خودم 



منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی11~قورباغه زشت و چاقت رو قورت بده :دی
برچسب ها : خیلی ,دوست ,معلم ,اینکه ,دانش آموزت ,برای دانش ,دوست نداری ,دوست ندارم

8~این جا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد:-)

:: 8~این جا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد:-)

18 ساله تصورم از یلدا اینه که بابا کارشو زود تعطیل کنه و سریع جمع کنیم بریم خونه آقاجون ...زیر کرسی گرم و نرمشون بشینیم ...آقا جون آواز بخونه ..قصه های تکراری بگه برامون ..شوهر عمم با شوخی هاش یکاری کنه از شدت خنده دل درد بگیریمُ مادرجون انار دون کرده بیاره ..همینقد ساده با آجیل و انار و میوه طولانی ترین شبه سال رو به صبح برسونیم ُ تمام ...امسالم کرسی داشتیم انار داشتیم میوه شیرینی اما هیچکدوم از فامیلارو نداشتیم ..آقا جونم که رفت ..مادرجون رو دعوت کردیم بهونه آورد که دوستش دعوتش کرده اونجا میره اما خوب میدونستیم دلش نمیاد چشمش به جای خالی آقا جون بیفته ..عمه و خانوادش هم همینطور ...در نتیجه تنها بودیم ..اما اینا که دلیل نمیشه آدم تو شب یلدا خوشحال نباشه :-) نشستیم زیر کرسی خودمون (بهترین حرکت مامانم جور کردن کرسی بود) آب انار گرفتیم ..مامان فال گرفت ..بابا سعی کرد بخندونمون .. و ساعت 9:30 هرکی رفت پی کاره خودش .  روزام خوب نمیگذرن ..یکنواخت پر استرس ..بی هیچ دوستی ...راه به راه دوستام تو تلگرام عکساشونو واسم میفرستن و با ذوق میگن فلان پاتوق رو پیدا کردیم سال دیگه با هم بریم ..منم سعی میکنم خوشحال بگم ایشالا ...

تا همین الان ناراحت بودم اما خب میخام جمع و جور کنم خودمو ..امید آدم همه چیزشه ..وقتی امیدشو از دست میده میرسه به جهنم زندگیش...دقت کردم دیدم خودم دارم تنها داراییمو از خودم میگیرم ! 

یادمه خواهرم خیلی وقت پیشا وقتی واسه اولین بار میخاست یه لیوان آب واسه بابا بیاره و به شدت میترسید آب از لیوان بریزه بلند بلند ریتمیک با خودش میگفت میدونم میتونم میدونم میتونم 

حالا فکر کنم منم هر روز صبح باید به خودم بلند بلند بگم اینو :-) میدونم میتونم میدونم میتونم



یلدا مبارک :-)

دانلود کنید :دی  


منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی8~این جا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد:-)
برچسب ها : میدونم ,انار ,کرسی ,میتونم ,یلدا ,میدونم میتونم ,میتونم میدونم ,بلند بلند ,میدونم میتونم میدونم

13~غُر نامه

:: 13~غُر نامه

این پستو صرفا به این خاطر میزارم که نظم آرشیوم حفظ بشه :-) 

1-خب شروع سال خوب بودش خدا رو شکر فقط بدیش این بود کلا روهم رفته 5 نفر آدم بودیم :-| 

من دوست دارم این مدل مراسما یه عالمه دوره آدم شلوغ باشه که خب نشد ..بعدشم با برنامه imo رفتیم عید دیدنی :-| از همه باحال تر دختر عمم بود ...تو کتابخونه بود و مامانبزرگم گیر داده بود باید الان بببینمش خلاصه بساطی داشتیم :-))) بعدشم ازش خواستم دوربینو بچرخونه کتابخونه های اون ورور ببینیم :-| اونم دمش گرم حسابی همه جا رو نشون داد ...یعنی کلا من این مدلی بودم ~> :-|

واقعا قشنگ بود ...دلم سوخت واسه خودم :-|


2-کلا همیشه اعتقادم اینه دوست خیلی خیلی بهتر از فامیله چون خودت انتخابش میکنی..چون آدمیه که شکل پرتراکمی از توعه و میفهمه تو رو..ولی فامیل چی :-| از همشون بدم اومد با تمام وجود :-|

تو مراسم پدر بزرگم از فامیلای بابا و این عیدم از فامیلای مامان ...

تو کل فامیل عمه کوچیکم و عمو و دائی پدرمو دوست دارم ..خصوصا سر قضیه کنکورم واقعا حرف شنیدم...من رتبم یه مدلی بود که پرستاری بهشتی اینا رو میاوردم  این نبود که مردود بشم ولی وایستادم  تا مدیون دلم نباشم بعدا ..بعد خالم برگشته میگه تخم نزاشتی ؟ چند دقیقه طول کشید تا لود کنم ..لبخند زدم گفتم چی ؟ متوجه نشدم ..گفت میگم انقدر رو کتابات خوابیدی تخم نزاشتی ؟

..قیافم دقیقا شبیه سیامک انصاری شد وقتی به دورببین زل میزنه تو فیلمای مهران مدیری :-|

حالا اینکه راه به  راه ازم میپرسن یعنی واقعا هیچی قبول نشدیییی؟ بماند ...

یخاطر صبوریمم نیست که جوابشونو نمیدم ...فقط میدونم اگه جواب بدم یه مدل و اگه ندم یه مدل دیگه پشت سرم حرف میزنن وخب نمیخام فکر و انرژیم خیلی درگیر آدمای احمق بشه ..

ابعد این وسط حتی مامان بابامم تو تیم من  نیستم یعنی از بچگیمم همین مدلی بودااا

همیشه میگفتن مُشک آن است که نمیدونم چی چی :-| گاهی واقعا عصبی میشم از کاراشون

میخان پاشن برن مسافرت ..پارسالم یه هفته رفتن ..اول اصرار کردن پاشو بریم مسافرت حال و هوات عوض بشه ...منم گفتم نمیخام کلی کار دارم نمیام گفتن اوکی ما میریم :-| 

نمیدونم مامان بابای بقیه بچه ها فتوشاپن یا من از پرورشگاه اومدم آیا؟ 

گاهی واقعا واقعا دلم میخاد همون شهری که قبول شدم خونه بگیرم وکلا همونجا بمونم و وقتمو با آدمایی که دوست دارم بگذرونم...نه اینکه مجبور باشم یه عده رو تحمل کنم ...اینجا منظورم فامیلا بود البته

 ...هوف ..چقد غر زدم :-|

منبع : طــعم اِ گــس اِ زن ــدگـــی13~غُر نامه
برچسب ها : واقعا ,دوست ,خیلی ,مدلی ,یعنی ,دوست دارم ,گاهی واقعا